<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="0.92">
	<channel>
		<title>پروازسفید</title>
		<link>https://parvaz95.kowsarblog.ir/</link>
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
				<item>
			<title>فصل شیدایی لیلاها</title>
						<description>&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://parvaz95.kowsarblog.ir/media/blogs/parvaz95/mobile/wp-1523074164633.jpg?mtime=1523074122&quot;&gt;&lt;img class=&quot;wp-image-159936 alignnone size-full&quot; src=&quot;http://parvaz95.kowsarblog.ir/media/blogs/parvaz95/mobile/wp-1523074164633.jpg?mtime=1523074122&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;698&quot; height=&quot;1076&quot; /&gt;&lt;/a&gt; کتاب فصل شیدایی لیلاها برنده ی جشوار ملی جوان، یکی از زیباترین کتاب هایی که در تاریخ عمرم مطالعه کرده ام، و هیچ بار از مطالعه ی اون خسته نمیشم. همونطور که از موضوع کتاب بر میاد، موضوع لیلاهاییست که مجنون تر از مجنون دلداده میشوند و در راه عشق دست از هر آنچه هست میشویند.کتابی به روایت از هفت راوی که کمتر نامشان را در صفحه های داستانی کربلا خواندهایم، زهیر بن قین،ضحاک بن عبدالله مشرفی، حر بن یزید ریاحی، عبدالله بن حر جعفی،عمرو بن قرظه انصاری، شبث بن ربعی و من. روایتی از اینکه چگونه دیوانه وار در مقابل دعوت امام به آستان لبیک میدوند و در کنار معشوقه ی خود در راه آرمانی، که حالا لمسش کرده اند&amp;nbsp; سر میدهند. روایت&amp;nbsp; حرکت حسین از لحظه ی خروج از مکه تا غروب روز عاشورا، و نویسنده با بازی با کلمات، چنان زیبایی می افریند که خود را در کربلا می یابیم. و تمام صحنه های این عشقبازی امام با خدایش را میبینیم. داستان کسانی که در مقابل امام ایستادند یا کسانی که دوشادوش امام، خود را به حضرت عشق نزدیکتر کردند و به شوق دیدار حق گاه صحنه هایی می آفرینند، که آسمان هم خون میگرید&amp;#8230; و امام اینگونه پیش میرود&amp;#8230; &amp;nbsp;در پایان باید از نویسنده ی کتاب آقای علی شجاعی تشکر بسیار کرد که چنین اثر زیبا و ادبی خلق کردند و کلمات را لخت و عریان بدون هیچ واهمه ایی در صفحات کتاب جا دادند تا با دل خواننده چنان بازی راه بیاندازد، که طوفان حاصل درونش اشک را چانی خواندنش کند.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;پرواز سفید، یعنی پرواز به سمت زیبایی ها&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://parvaz95.kowsarblog.ir/فصل-شیدایی-لیلاها</link>
							</item>
				<item>
			<title>آخرین نامه ۹۶</title>
						<description>&lt;p&gt;برای بهترینم&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://parvaz95.kowsarblog.ir/media/blogs/parvaz95/mobile/wp-1521867765192.jpg?mtime=1521867702&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://parvaz95.kowsarblog.ir/media/blogs/parvaz95/mobile/wp-1521867765192.jpg?mtime=1521867702&quot; alt=&quot;&quot; class=&quot;wp-image-158009 alignnone size-full&quot; width=&quot;640&quot; height=&quot;640&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;سال نود و شیش هم گذشت، سالی که پر باران ترین فصل چشم هایم رقم خورد.&lt;br /&gt;
گذشت با تمام بدی ها و خوبی هایش، بهاری که با تردید پشت سر گذاشتم هرگز تصور نمیکردم دریچه ی روشنایی از لابه لای تنهاییم نور را به داخل بسراند، و تو را در سطر، سطر خاطره هایم ببینم. امروز دیدم که حول حالناهایم تغییر داد حالم را، تو امدی و من طعم لبخند را از لب های زندگی گرفتم.عمر زمستان اینک به سر آمده و بهانه ایی شد تا دوباره به روزهای با تو بودنم فکر کنم، روزهایی که نوای آرام زمزمه هایت قلبم را به اوج زیبایی و عشق می رساند. اما نمیدانم چه کسی در دوری تو مقصر است که من شب ها در میان خلوت هایم همه را متهم کرده ام و آنقدر به ساعت ها غضب ناک نگاه میکردم که میخکوب میشدند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;صد افسوس که من همچنان در آتش انتظار تو میسوزم، و بازهم مثل هر ثانیه دلم هوای تو را کرده.&lt;br /&gt;
دلم میخواهد وقتی جوانه ها کالبد سخت خود را میشکافند برای تو نامه بنویسم، و تو آنها را با ولع نوش جانت کنی. دوباره شب و دوباره طپش این دل بی قرارم اشک را به چشمانم میرساند، اینبار میخواهم غم و دلتنگیم را در صندوقچه ایی بگذارم و در گذشته ام رها کنم.&lt;br /&gt;
امروز بهار، از نبرد تن به تن با زمستان پیروز و سر بلند از پس پرده بیرون خواهد امد، و من بهار را به زودی در میان بازوان گرمت خواهم چشید اولین بهار دو نفره بودنمان مبارک&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;پرواز سفید، یعنی پرواز به سمت زیبایی ها&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://parvaz95.kowsarblog.ir/آخرین-نامه-۹۶</link>
							</item>
				<item>
			<title>بوی شلغم های مادر...</title>
						<description>&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://parvaz95.kowsarblog.ir/media/blogs/parvaz95/mobile/wp-1516900186894.jpg?mtime=1516900157&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://parvaz95.kowsarblog.ir/media/blogs/parvaz95/mobile/wp-1516900186894.jpg?mtime=1516900157&quot; alt=&quot;&quot; class=&quot;wp-image-141169 alignnone size-full&quot; width=&quot;960&quot; height=&quot;1096&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;سرمای شدیدی رو در انگشت های پام حس میکنم. پتو رو از صورتم کنار میزنم، هوای اطرافم رو با ولع به سینه میکشم&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بوی آشنایی رو استشمام میکنم که توی سرمای زمستان نوید گرمای قشنگی میده&amp;#8230;!!!&lt;br /&gt;
مامان رو میبینم که کنار اجاق نشسته، لبخندی روی لبای زیباش میشنه..!!!&lt;br /&gt;
_ صبح دختر گلم به خیر&amp;#8230;&lt;br /&gt;
_صبح به خیر مامان، شلغم بار گذاشتی که بوش پیچیده!!!! ؟؟؟&lt;br /&gt;
مامان میخنده و بلند میشه به سمت قابلمه ایی میره که، زیر چکه های بارون گذاشته که از سقف میچکه&amp;#8230;&lt;br /&gt;
_ای شکمو، قبل هر چیزی بوی شلغم رو شنیدی&amp;#8230;!!!&lt;br /&gt;
قابلمه رو بر میداره و به سمت آشپز خونه میره. پتو رو کنار میزنم میدوم سمت پنجره، پرده رو کنار میزنم&amp;#8230;&lt;br /&gt;
_به به، دمت گرم&amp;#8230; خدا جووون برا این برفی که فرستادی!!! میچسبه برم تو حیات شلغم بخورم.&lt;br /&gt;
مزیت زندگی کردن تو روستا اینکه همه ی فصل هاش قشنگ تر از شهر&amp;#8230;!!!&lt;br /&gt;
صدای مامان تو گوشم میپیچه که میگه:&lt;br /&gt;
_زهرا کجا میری هوا سرده، سرما میخوری&amp;#8230;&lt;br /&gt;
عاشق این دلسوزی و مهربونیای مامانمم، الحق که خدا فرشته ها شو فرستاد رو زمین و مامان ما شدن، فقط کاش ماهم میتونستیم در حقشون مثل خودشون باشیم.&lt;br /&gt;
دم در گِلی شده، ولی مابقی حیاط سفید پوشه.&lt;br /&gt;
صدای کنار زدن برف، منو به سمت خودش میکشونه&amp;#8230;&lt;br /&gt;
_قربون باباجوونم برم، داری چیکار میکنی تو این سرما گوشات یخ زده!!!؟؟؟&lt;br /&gt;
_یه راه به سمت در حیاط باز میکنم. این حیاط گِلی رو یادم باشه سال دیگه سیمانش کنم که زمستون انقد اذیت نشیم!!!!&lt;br /&gt;
_نه کل قشنگیش به گلی بودنش زمستونم میگذره دیگه. تازه کلی کیف داره وقتی گلِی میشه&amp;#8230;&lt;br /&gt;
جیغه خفه ایی میکشم&amp;#8230;&lt;br /&gt;
بابا حیرت زده نگام میکنه!!!!!&lt;br /&gt;
_چی شد؟؟؟؟!!!!!!!!&lt;br /&gt;
_یه چیزی یادم رفت.&lt;br /&gt;
میدوم سمت در، کفشامو دم در، در میارم&amp;#8230;&lt;br /&gt;
مامان کلی شلغم قارچ کرده، بوش تا عمق وجودت میره، و شکمتو غلغلک میزنه&amp;#8230;&lt;br /&gt;
_بیا زهرا، شغلم بخور باباتم صدا بزن. تو این سرما رفته بیرون&amp;#8230;&lt;br /&gt;
_بابا&amp;#8230;.بابا&amp;#8230;.مامان میگه بیا تو&amp;#8230;.!!!!&lt;br /&gt;
از کنار شلغمای داغ رد میشم میرم سمت طاقچه، کتاب «بحار الانوار» را بر میدارم&amp;#8230;&lt;br /&gt;
_خوب&amp;#8230; ببینم رزق معنوی امروزم چی میشه!!!!&lt;br /&gt;
صفحه رو اتفاقی باز میکنم، حدیث خیلی جالبی رو پیش روی خودم میبینم.&lt;br /&gt;
_ کسی که پدر و مادر خویش را غمگین سازد عاق والدین شده است. (حق آنها را رعایت نکرده است. بحار الانوار، ج 74، ص 64.)&lt;br /&gt;
ترس عجیبی تو دلم میفته&amp;#8230;&lt;br /&gt;
_خدایا نکنه روزی به پدر و مادرم بدی کنم&amp;#8230;هرگز..!!!&lt;br /&gt;
پدر و مادری به خوبی من لایق بهترینان، حواسم به خودم باشه&amp;#8230;&lt;br /&gt;
یاد مامان میفتم، که صب داشت قابلمه آب بارون را خالی میکرد، انگار تمام شب بیدار بود و مواظب بود آب بارون فرش وسایل خونه رو خیس نکنه، ولی چرا به من نگفت که منم یه ساعت بیدار بمونم&lt;br /&gt;
_ خدایا مگه میتونم یک روزی غمگینی این مامان رو ببینم، ابدا&amp;#8230;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;_زهرا&amp;#8230;!!! شلغما سرد شد دیگه از دهن افتادن&amp;#8230;.&lt;br /&gt;
_قربون بهترین مامان خودم برم&amp;#8230;&lt;br /&gt;
بغلش میکنم و با کلی اصرار میزاره بوسش کنم&lt;br /&gt;
_نمیدونم باز این دختر چش شد که اول صب خودشو لوس میکنه&amp;#8230;&lt;br /&gt;
_إإإ&amp;#8230;.مامان&amp;#8230;.من لوس میکنم خودمو&amp;#8230;.مامانمی دیگه حق بوس کردن که دارم؟؟؟!!&lt;br /&gt;
_خوب حالا فلسفه چینی نکن..&lt;br /&gt;
غافلگیرانه لپمو میبوسه، برقم میگیره!!!!&lt;br /&gt;
_چته&amp;#8230;. حق بوس کردن دختر خودمو که دارم&amp;#8230;؟؟؟&lt;br /&gt;
میخندم، از ته دلم خوشحالم که هیچ وقت باعث ناراحتی مامان و بابا نشدم&amp;#8230;&lt;br /&gt;
_بعلهههه مامان خانم اختیار تاممو داری&amp;#8230;برم بابا رو صدا بزنم&amp;#8230;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;پرواز سفید، یعنی پرواز به سمت زیبایی ها&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://parvaz95.kowsarblog.ir/بوی-شلغم-های-مادر</link>
							</item>
				<item>
			<title>ساکن تنهایی...</title>
						<description>&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://parvaz95.kowsarblog.ir/media/blogs/parvaz95/mobile/wp-1516899669887.jpg?mtime=1516899638&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://parvaz95.kowsarblog.ir/media/blogs/parvaz95/mobile/wp-1516899669887.jpg?mtime=1516899638&quot; alt=&quot;&quot; class=&quot;wp-image-141165 alignnone size-full&quot; width=&quot;640&quot; height=&quot;640&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;روی جدول های کنار رودخانه راه میروم، باد سردی صورتم را سیلی میزند&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;اعماق وجودم را کنکاش میکنم آخرین باری که در میان این مردم فعالیت داشتم رو از یاد برده بودم. امروز میبینم که مدتهاست غرق در تنهایی خودم بودم، دفن شدن در چاه تنهایی، گریختن از تنهایی و پناه بردن به تنهایی من در حصار تنهایی خودم گیر کرده ام؛ و احساس میکنم بالی برای پرواز ندارم، حصاریست به بلندای قله های سر به فلک کشیده. من ارتش خودم هستم به دور از شلوغی های جماعت، به دور از نیاز به انسان ها، ساکن تنهایی خودم و بیزار از شلوغی و در میان جمع قرار گرفتن.&lt;br /&gt;
آشوب و خروش افکاری که میتواند خدمتی بزرگ به تاریخ بشری کند، دیواره های تنهایی این روزهایم را خدشه دار کرده است&amp;#8230;&lt;br /&gt;
بی رمق و خسته از تمام روز هایی که در تنهایی خودم به سر بردم، آمده ام تا شهر را ببینم، مردم را ببینم و اندیشه هایم را سیقل دهم. افکارم را بپرورانم و بال های زخمی ذهنم را بگشایم تا پرواز کنم&amp;#8230;&lt;br /&gt;
دیروز احساس میکردم تنها راه رشد و کمال من، دوری از انسان هایی که صفتشان تو را به دنبال خودش میکشاند، انزوا از اعمالی که در میان این جماعت دست گرمی مجالسشان است&amp;#8230;&lt;br /&gt;
خیلی از افکار و اندیشه هایم مرا به سمت تنهایی سوق میداد. فکر همرنگ شدن با جماعت گرچه به تمام معنا بد نیست، اما جنبه های بد و ناپسندی برایم داشت&amp;#8230;&lt;br /&gt;
امروز وقتی از مدرسه برگشتم در میان راه باد سنگینی چادرم را به رقص در آورده بود؛ و من در میان رقص باد و چادرم گیر کرده بودم، برگه ی کاغذی چنان محکم به صورتم کوبانده شده که صدایش طنین انداز تمام وجودم شد&amp;#8230;&lt;br /&gt;
با طمع عجیبی نگاهی به نوشته های درونش انداختم:&lt;br /&gt;
_هر کس از جامعه جدا شود به مرگ جاهلیت می رود (اخلاق شبر ص206)_انسان موجودی نیازمند و به تمام معنا اجتماعیست، وقتی پله ها را یکی پس از دیگری میگذرانی که در میان لجن زارهای گناه جوانه بزنی.&lt;br /&gt;
وقتی علی رغم تمام اشتباهات جامعه تو سربلند بیرون میایی، این یعنی رشد تو&amp;#8230;&lt;br /&gt;
برگ کاغذی که نمیدانم از کجای این دنیای رنگارنگ سر راهم قرار گرفت، شاید چرک نویس های یه دانشجو؛ و یا نتیجه های یک تحقیق و شاید هم هشداری بود از سمت عقلم، که بدانم رشد و بالندگیم نه در انزوا و دوری از جامعه که در اجتماع ست&amp;#8230;میخواهم در جامعه و به همراه مردم زندگی کنم، و حتی افکارم را با کمک همین مردم به حقیقت برسانم و در عین حال مفید و مبرا از هر اشتباهی باشم&amp;#8230;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;پرواز سفید، یعنی پرواز به سمت زیبایی ها&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://parvaz95.kowsarblog.ir/ساکن-تنهایی</link>
							</item>
				<item>
			<title>قاصدکی بارانی...</title>
						<description>&lt;p&gt;​&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://parvaz95.kowsarblog.ir/media/blogs/parvaz95/mobile/wp-1513923843319.jpg?mtime=1513923813&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://parvaz95.kowsarblog.ir/media/blogs/parvaz95/mobile/wp-1513923843319.jpg?mtime=1513923813&quot; alt=&quot;&quot; class=&quot;wp-image-135535 alignnone size-full&quot; width=&quot;500&quot; height=&quot;640&quot; /&gt;&lt;/a&gt;مولای خوبی ها اینکه بخواهم در حضورت با این کلمات حقیرم بنگارم جسارتی میخواهد به وسعت دلتنگی هایم!!!&lt;/p&gt;


&lt;p&gt;آقای من، گرچه پرواز را دوست دارم اما بال و پرم از نبودت خسته و بی رمق شده اند&amp;#8230;&lt;br /&gt;
گیر کرده ام در قفس غیبتت.در این هبوط که دل کوچه ها در حصار نگاه بی قرار منتظرانت اسیره شده است، من چگونه میتوانم لبخند را به قطرات باران ارزانی دارم&amp;#8230;&lt;br /&gt;
گرچه من قاصرم برای ظهورت، اما مولای من برگرد که خیل گناه هر روز تن نحیفم را می آزارد&amp;#8230;&lt;br /&gt;
آقای من هر شب ماه در کوچه ها دلتنگ تر از دیروز پرسه میزند..&lt;br /&gt;
مولای من برگرد که منتظرانت از درد پر سوز غیبتت هر صبح و هر شب زانوی غم بغل میکنند&amp;#8230;&lt;br /&gt;
میترسم از هیاهوی سایه ها، نکند زمزمه های دعا خواندنت را در بند خود بکشند&amp;#8230;&lt;br /&gt;
میترسم قید و بند های دنیا، توفیق خواند دعای عهد را از من بگیرد!!!&lt;br /&gt;
صدای خواندن دعای فرج هوش از سرم میبرد و بی هوا به نام قدسیت چنگ میزنم&amp;#8230;&lt;br /&gt;
آقای من شب های قدر پشت سبحانکَ، سبحانکَ هایم مظلومیت را تداعی میکنم و تنها دعایم ظهورت میشود&amp;#8230;&lt;br /&gt;
قلبم از خواندن دعای ندبه می لرزد، مولای من به راستی أین طالب بدم المقتول بکربلا؟؟؟؟&lt;br /&gt;
نفس هایم در زیارت آل یاسن به شماره می افتد وقتی سلامم را به تو پیوند میزنم !!!!&lt;br /&gt;
چشم هایم بی هوا در نماز شب دیدارت را بهانه میگیرند و خیس از نبودت ملتمس میشوند&amp;#8230;&lt;br /&gt;
دانه های تسبیحم هر روز در صف می ایستند که نام زیبایت را به حضور بپذیرند&amp;#8230;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;هر نماز دعای ظهورت را به قنوتم پیوند میزنم&amp;#8230;&lt;br /&gt;
مولای من هرشب در خلوتگاه خودم با خدایم تنها نیازم ظهورت توست.&lt;br /&gt;
کلماتم در خیال وجودت گیج و مبهم میشود، اینجا همه چیز بوی مهربانی هایت را میدهد.‌‌..&lt;br /&gt;
میترسم در لحظه ی سبز وپر شور ظهورت وقتی انسان را با ندای حق فرامیخوانی چشم بر زندگی بسته باشم&amp;#8230;&lt;br /&gt;
بیا مولای من، این روح از فراغت در این پیکر خاکی سال هاست سوخته و جان باخته .‌‌..&lt;/p&gt;




&lt;p&gt;آقای خوبی ها، شب ها را تا صبح با دلهره از اینکه بیایی و من در خواب غفلت خفته باشم به سر میبرم&amp;#8230;&lt;br /&gt;
مولای من ، یا صاحب زمان؛ این روزها عجیب دلتنگت میشوم آنقدر در هوایت گم میشوم که رها شده در خیال دل انگیزت قدم میزنم&amp;#8230;&lt;br /&gt;
شرمگینم اگر عهد هایم را با تو فراموش میکنم و محزون از گناه من شب های پنج شنبه بی قرار می شوی&amp;#8230;&lt;br /&gt;
امروز با قاصدک ها عهد بسته ام که من باشم و تو، برای رضایتت پا به پای نسیم دنیا را خواهم گشت، من امروز عهد بسته ام هرگز پیمانم را در گیر و دار زمان فراموش نکنم&amp;#8230;&lt;br /&gt;
مولای من برگرد تا شرافت انسانی بار دیگر جان بگیرد و دنیا پر شود از تو&amp;#8230;&lt;/p&gt;


&lt;p&gt;مولای من بگذار ظهورت را در چهار چوب چشمانم به بند کشم&amp;#8230;&lt;br /&gt;
ظهور کن تا سنگ ریزه ها هم لطافت آب را بر تن عریان خود لمس کنند..&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;پرواز سفید، یعنی پرواز به سمت زیبایی ها&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://parvaz95.kowsarblog.ir/قاصدکی-بارانی</link>
							</item>
				<item>
			<title>حقیقت نورانی...</title>
						<description>&lt;p&gt;داستانک من برای مسابقه راوی مهر، چطوره؟؟؟؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;حقیقت نورانی&lt;br /&gt;
هوای سوزان بیابان های عربستان، برایم طاقت فرسا شده اند. تمام توان خودم را گذاشته ام که زودتر به مقصد برسم، خدا رو شکر ری آب و هوای مطبوعی دارد، گرمای هوا جان از تنم گرفته، در آن طرف زنی را میبینم که گویی&amp;nbsp; از بادیه نشینان است، نزدیک میشود و با صدای مردانه ش میپرسد&lt;br /&gt;
_ عجمی؟؟؟&lt;br /&gt;
_ از ری آمده ام!!!!&lt;br /&gt;
_ کارت چیست؟؟؟&lt;br /&gt;
ترجیح میدهم دیگر نمانم و به سوال هایش پاسخ ندهم افسار اسبم را میکشم&amp;#8230;&lt;br /&gt;
از پشت سرم صدایش را میشنوم.&lt;br /&gt;
_ این روزها خیلی ها برای دیدن پیامبر به اینجا می آیند!!!!&lt;br /&gt;
سر جایم خشکم میزند پیامبر!!!! همانی که من راه طولانی را&amp;nbsp; از ری برای دیدنش به عربستان آمده ام.&lt;br /&gt;
_ باید به یثرب بروی، تا یثرب چیزی نمانده آنجا میتوانی رسول خدا را ببینی.&lt;br /&gt;
میلم به سخن گفتن با آن زن بیشتر میشود.&lt;br /&gt;
_ از محمد( ص) چه میدانی؟؟؟&lt;br /&gt;
_ چند باری او را دیده ام، دیده ام که نان جو میخورد، و روی حصیر میخوابد. همین بس که بگویم به راستی که ادعایش حقیقتی بیش نیست و او فرستاده ی خداییست که جهان از آن اوست.&lt;br /&gt;
عطشم بیش از پیش میشود. نزدیک های ظهر دروازه ی یثرب را رد میکنم، خورشید در وسط آسمان تیغ میکشد، هوا آنچان گرم است، که انگار آتش میبارد، عطش به جانم افتاده.&lt;br /&gt;
ناخدآگاهم مرا به سمت آب و استراحت میکشاند، خودم را به نزدیکی درختی میرسانم که زیر آن چشمه ی زلالی جاریست. و برای استراحت آنطرف تر زیر سایه ی نخلی مینشینم.&lt;br /&gt;
اندکی میگذرد، انگار مردم در خانه هایشان به سر میبرن. از دور مردی را میبینم که نزدیک میشود، لباس عربی به تن دارد و یک عمامه ی سیاه رنگ هم بر سرش . چشم هایم را تیز میکنم.&lt;br /&gt;
کنار چشمه مینشیند و زیر لب چیزی زمزمه میکند وبعد با آرامشی عجیب آب مینوشد. زیر اندازی از جنس پوست، که بار آن از لیف خرماست، و اندازه اش به چشم دو ذراع طول و یک ذراع عرض&amp;nbsp; دارد را زیر خودش می انداز و روی آن مینشیند.&lt;br /&gt;
به سمتش میروم سلام میکنم.&lt;br /&gt;
_ سلام و درود خدا و پیامبرش بر تو باد!!!&lt;br /&gt;
_ آمده ام محمد را ببینم، خانه اش را نشانم میدهید!!!&lt;br /&gt;
_ گویی راه زیادی را آمده ایی و خسته ایی اندکی بنشین و استراحت کن!!!&lt;br /&gt;
ابایش را تا میکند و اشاره میکند روی آن بنشینم، زمان کوتاهی میگذرد و رفته رفته مردم دورش جمع میشوند.&lt;br /&gt;
_ سلام بر محمد رسول خدا&amp;#8230;&lt;br /&gt;
_ سلام بر پیامبر خاتم&amp;#8230;&lt;br /&gt;
_ سلام بر فرستادی خدا&amp;#8230;&lt;br /&gt;
از حرف های مردم تازه میفهمم که کنار محمد رسول خدا نشسته ام، باورم نمیشود.&lt;br /&gt;
او محمد است!!!! ؟؟؟ مردی که فرستاده ی حق و پیامبر مردم است؟؟؟ مردی که روی حصیر مینشیند؟؟؟ مرد بی کبر و غروری که مرا کنار خودش جا میدهد؟؟؟ پس هر آنچه که در ایران از محمد شنیدم به درستی همانگونه است، در روزگاری که پادشاهان بر تخت طلا مینشینند، محمد(ص) فرستاده ی خدا بر حصیر مینشیند.&lt;br /&gt;
به راستی که او برانگیخته شده از سوی خداست، محمد(ص)&amp;#8230;.!!!! مردی که تاریخ هرگز شبیه او را به خود نخواهد دید&amp;#8230;!!!&lt;br /&gt;
خیالم تخت میشود راه را درست آمده ام زحمتم با دیدن پیامبر اسلام نتیجه میدهد&amp;#8230;.&lt;br /&gt;
کتاب سنن نبی&lt;br /&gt;
ص 13&lt;br /&gt;
تاریخ نشر۱۳۸۵/۳/۲۳&lt;br /&gt;
محل نشر انجمن های تخصصی دروس حوزه علمیه قم&lt;br /&gt;
و آن حضرت زیر اندازی از پوست داشت که بار آن از لیف خرما بود. و در حدود دو ذراع طول و یک ذراع عرض داشت وعبایی داشت که هرجا میخواست بنشیند، دوتا کرده و زیرش میگسترانید و غالبا روی حصیر مینشست.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;پرواز سفید، یعنی پرواز به سمت زیبایی ها&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://parvaz95.kowsarblog.ir/حقیقت-نورانی</link>
							</item>
				<item>
			<title>انار شیشه ایی...</title>
						<description>&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://parvaz95.kowsarblog.ir/media/blogs/parvaz95/mobile/wp-image--1454857717jpg.jpg?mtime=1513111910&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://parvaz95.kowsarblog.ir/media/blogs/parvaz95/mobile/wp-image--1454857717jpg.jpg?mtime=1513111910&quot; alt=&quot;&quot; class=&quot;wp-image-132878 alignnone size-full&quot; width=&quot;650&quot; height=&quot;417&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
​نامه ایی از جنس شب یلدا به فرزندم،،&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;فرزند دلبندم سلام&amp;#8230;&lt;br /&gt;
نمیدانم چگونه باید آغار کنم، نمیدانم این آغاز کجاست که این چنین گنگم میکند&amp;#8230;&lt;br /&gt;
هوای سردیست وقتی دل ناآرامم بهانه ی بودنت را میگیرد، هراسی نیست اگر امروز سایه ها با من قدم میزنند تو که بیایی روشنایی از پس پرده ی شب برایم چشمک خواهد زد&amp;#8230;&lt;br /&gt;
ای کاش شیشه ی دوست داشتنم از دیوار دلم زمین بخورد و بشکند و همه ی شهدش بریزد تا باد عطر شیرینش را برای همه ی عالم به یادگار ببرد&amp;#8230;&lt;br /&gt;
میدانم روزی صدایت عاشقانه ترین نغمه در میان صدای خشم، مهربانی، دلتنگی، خستگی&amp;nbsp; و در میان هزاران همهمه ی دنیاست&amp;#8230;&lt;br /&gt;
قلمم قد نمیدهد تا به تو اثبات کنم که به شوق بودنت شب ها و تمام ثانیه ها یکی یکی میگذرند، و چگونه خودم را به روز بودنت میسرانم&amp;#8230;&lt;br /&gt;
همه ی وجود من، جانم!!! کوچه های پاییزه زده ی دلم بی تو دلتنگی میکنند&amp;#8230;&lt;br /&gt;
ای کاش زودتر بیایی تا قاب عکس روی دیوارم تهی از تو نباشد&amp;#8230;&lt;br /&gt;
دلبندم امروز کودکی در گوشه ایی سرد و نمور چشم به آمدن نویدی میبندد، امروز آدم ها خودشان را گم میکنند، امروز هیچ اثری از امام زمانمان نیست، امروز دل ها میشکند، امروز ما مردی را میبینم که تنهاییش، غم هایش، درد هایش و مظلمویتش را فقط خودش میفهمد(&amp;nbsp; منظورم آقایم سید علی ست)، اما خیال کسی آزرده نمیشود&amp;#8230;امروز ما خودمان را، افکارمان را،اعقایدمان را و آرمان هایمان را در صندوقچه ی فراموشی گذاشته ایم..‌.&lt;br /&gt;
عشق هایمان هم رنگ باخته، مهربانی را به دست باد سپرده اییم ، و صداقت بی مفهوم ترین کلمه ایست که شعرهایمان را به بازی میگیرد&amp;#8230;&lt;br /&gt;
نفس من، نمیخواهم شاپرک ها چشم انتظار یه لحظه&amp;nbsp; مهربانیت بمانند، میخواهم آنقدر مهربان باشی که نسیم در وقت دیدنت مدهوش شود&amp;#8230;&lt;br /&gt;
نگذار زمان از دستت برود، خودت را به آرمان هایت برسان&amp;#8230;&lt;br /&gt;
من میخواهم خودت را از سردی ها و پوچ بودن ها بیرون بکشی و در آسمان پرهیاهو برا رسیدن به خدا پرواز کنی&amp;#8230;&lt;br /&gt;
وجود من، آرزوی من&amp;nbsp; این است زیر سقف دنیا&amp;nbsp; بی پروا دستانت را بگیریم و سنگ فرش ها قدم زدنمان را با چشمانشان دنبال کنند&amp;#8230;&lt;br /&gt;
میخواهم روزی برسد که نگاه نافذم اعماق وجودت را بشکافد تا عشقم بند بند وجودت را تخسیر خود کند&amp;#8230;&lt;br /&gt;
من آرزو دارم روزی برسد که نسیم خنکی از جانب تو روحم را زنده میکند&amp;#8230;&lt;br /&gt;
همه ی وجود من، امشب همه چیز به راه است باورت میشود؟؟؟!!!&amp;#8230; امشب تنها مردی که تا صبح در تنهایی خود اشک میریزد، همانی است که ما ادعا میکنم برای آمدنش &amp;#8230;&lt;br /&gt;
من امشب برایت دعا میکنم روزی شانه به شانه ی مردی باشی، که از من برایت مهربان تراست، من آرزویم برای تو بودن در کنار مولاییست که راز تمام معصومیت، و تمام سخاوت های عاشقانه ی&amp;nbsp; دنیاست، من امشب بودنت را درکنار امام زمان دعا میکنم&amp;#8230;&lt;br /&gt;
دلبندم شب یلدایت مبارک&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;پرواز سفید، یعنی پرواز به سمت زیبایی ها&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://parvaz95.kowsarblog.ir/انار-شیشه-ایی</link>
							</item>
				<item>
			<title>زمان تهی از تو میگذرد...</title>
						<description>&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://parvaz95.kowsarblog.ir/media/blogs/parvaz95/mobile/wp-1512760012142.png?mtime=1512760226&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://parvaz95.kowsarblog.ir/media/blogs/parvaz95/mobile/wp-1512760012142.png?mtime=1512760226&quot; alt=&quot;&quot; class=&quot;wp-image-131894 alignnone size-full&quot; width=&quot;500&quot; height=&quot;500&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
یاصاحب_الزمان&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;ای رهگذر دیرینه ی کوچه های جمکران سلام!!!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;از فراسوی فاصله ها بخوان مرا تا بشکنم این سکوت را که سزای عشق توست!!!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;امروز با دستان تهی آمده ام تا بگویم این کلمات از غوغای سرسام آور درونم خسته شده اند بس که نهیب زده ام تا در هوای هُرم نفس های تو اندکی تعلل کنند&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;انتظار هر صبح از نیامدنت لب به مویه میگشاید و صدای ضجه هایش بی قرار تر و دیوانه تر از قبلم میکند&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;تو مگر کجا مانده ایی که مهربانی خسته و بی رمق از کویر تفیده ی دلم میگذرد و هوای خاک آلود غم بر وجودم مینشاند&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;اینجا خورشید در انتظار آمدنت هر صبح لبخند ترک خورده ایی بر لب دارد و آدم ها در محاصره ی دیوار ها مانده اند&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;اقیانوس سال هاست که پلک بر هم نمیگذارد تا آمدنت را با امواج بلندش فریاد بزند، اینجا بی تو همه چیز بوی نبودن میدهد ، شب ها روشنایی را به سخره میگیرند، ابر ها نای حرکت ندارند و زندگی همچون پلک خواب آلودیست که میپرد&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;دیدن آبی گلدسته های مسجدت طوفانی در دلم به پا کرده که راه را گم کرده ام&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;درونم غوغاست صدای ضربان قلبم را از حلقوم احساس میکنم، دانه هایم اشکم را به نخ میکشم تا نام تو را ذکر کنم، گویی عشق در وجودم نفس میکشد..&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;در میان سکوت باد و هیاهیوی سنگ ها پاهایم گیج و مبهم پاهای جمکران را بوسه میزند &amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;اینجا کبوتر ها به هوای تو نفس میکشند و من به هوای آمدنت در کوچه پس کوچه &amp;nbsp;های شب زده غریبانه پرسه میزنم&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;nbsp;نکند نیایی و بازهم قلبم مرا محکوم به عجل الولیک الفرج کند، وقت ندبه هایم صدا در گلو میشکند و عشق اسیر گرد باد حضورت میشود&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;اشک هایم ریشه ی خشک انتظار را نوازش میکند و بازهم باورم میشود روزی میرسد که همه چیز بین من و انتظار درست میشود، و تو را در میان چشمانم مینشانم&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;ای کاش پرده ی حجابت کنار برود و روحم از شوقت دیدن رخسارت زیرکانه خودش را پشت ماه بلغزاند&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;من دوست دارم ثانیه های سرد و ساکتِ سکوتِ غیبتت را به فردا هل دهم، تا ببینم تو در میعادگاهمان نشسته ایی و ترنم خوش آوای خواندن دعای عهدت&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;روشنیِ حقیقت را در برهوط تاریک زار این زندگی جاری میسازد&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بیا تا خنکای نسیم مهربانیت شراره های عشق را بیش از پیش شعله ور کند،ظهور کن و جرعه ایی طراوت را از شط زلال سخن هایت برایمان به ارمغان بیاور&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بیا تا صفای تو ما آشفته دلان را کمی آرم کند تو که بیایی حرف هایت آیه آیه زندگیم خواهد شد، رنجورم از غریو صدای ظلم که جان از روحمان می پراند، صفحات دفترم از نبودت پر شده است، پاییز تا به کی باید برگه های کاهی نیامدنت را ورق بزند، جمکران حال و هوای عجیبی دارد هر جایی که چشم میرود سراب تو را میبینم&amp;#8230;.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;از بس که زیارت آل یاسین را نوش کرده ام دیگر هیاهوی دنیا در سرم تجلی ندارد&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;صاحب الزمانم ماه هم خودش را باخته است پس کجا مانده ایی؟؟؟&amp;#8230; کاش میتوانستم همیشه از تو بنویسم، میترسم روزی دست هایم یاریم نکند و حرف های ناگفته ام هرگز به دنیا نیایند، میترسم نتوانم بنویسم و آخرین نامه ام در سکوتی محض جان دهد&amp;#8230;دوباره شنبه سایه اش روی جمعه سنگینی میکند، دوبار نیامدن دوباره سکوت و دوباره شب که با غرور خورشید را از دید پنهان میکند،&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;دوباره من مانده ام و گریه هایم در دعای کمیل&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مهربان پدرم افسوس که زمان تهی از تو میگذر&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;اللهم عجل الولیک الفرج&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;پرواز سفید، یعنی پرواز به سمت زیبایی ها&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://parvaz95.kowsarblog.ir/زمان-تهی-از-تو-میگذرد</link>
							</item>
			</channel>
</rss>
